![]() |
![]() |
|
| گفتم آهندلی کنم چندی/ندهم دل به هیچ دلبندی/سعدیا دور نیکنامی رفت/نوبت عاشقی ست یکچندی |
با دشنهی تلخي
در گُردههای ِمان.
و نوبت ِ خود را انتظار ميکشيم
بيهيچ خندهيي! -شاملو
پی نوشت: گاهی در یک روز خیلی خوب هم دلم می گیرد یاد خیلی ها می کنم و گلویم از بغض ورم می کند...
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:35 توسط نسیم |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
خیلی خبر خاصی نیست اینجا اما ارامشش گاهی می ارزد به اینکه باد و سرما را تحمل کنی. *دیروز برای بار دوم جلسه R&O (ارزیابی سالانه) با اساتید داشتم. این دو بار از آن جهت که پروژه دکترای من کار مشترک بین دو دپارتمان فیزیک و مهندسی شیمی است و لابد باید به هر دو گروه جواب پس بدهم. از ترس رییس گروه که دوست داشتنی اما بسیار رک و هلندی است با گردنی شکسته وارد جلسه شدم اما در طول جلسه فیدبک های مثبت اساتید اعتماد به نفس خوبی بهم داد و زاویه انحراف گردن رو صاف کرد. خیلی راضی بودند که از کارهای سال نخستم توانسته بودم مقاله بنویسم! این قضیه خیلی برای رییس گروه چشم گیر بود. خلاصه که بخیر گذشت... *یک خانم افریقایی از طرف سازمان ملل بورس شده تا پروژه شش ماهه ای رو اینجا انجام بده. دیروز با لباس سنتی نیجریه آمده بود دانشکده و از من خواستن تا سوپر مارکت C1000 رو بهش نشون بدم. بنده خدا نه لباس مناسب با خودش آورده و نه هیچ ایده ای در خصوص هوای اینجا داشته! تمام مغازه ها هم بسته بود. این هوا هم برای خیلی ها دردسری ست! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:6 توسط نسیم |
|
|
دیروز یکی از همکاران مادرم بر اثر آنفولانزای خوکی یا مکزیکی یا نمی دانم هرچی مرد! ظاهرا قضیه جدی است! ما که هی راه می رفتیم و می گفتیم ماجرا یک پروپاگاندا بیش نیست حالا باید از ترس جان کس و کارمان هی ناخن بجویم و صلوات بفرستیم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:21 توسط نسیم |
|
|
هیچ نمی دانستم که گاهی یک خواب می تواند اینهمه آرامش بخش باشد. امروز صبح احساس سبکی امیدبخشی -که مرگ صد در صد نمی تواند تو را از عزیزترین کسانت جدا کند- را تجربه کردم. چه خوب که توانستم دست پدر را بگیرم و او هم با صدای گرمش من را به خاطرات نه چندان دورم وصل کند. پ.ن: گاهی کابوس ها می روند و خوابهای صورتی می آیند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:27 توسط نسیم |
|
|
در شرکت د.پ یک همکار پان تورکیست داشتیم که هراز گاهی بدجوری میرفت روی اعصاب و روان ما آنهم به شکل دسته جمعی بس که دلش میخواست بگوید زبان مادری ما را یارای مقابل با زبان ترکی نیست. اتفاقا در سفری که جهت شرکت در امتحان وزین آیلتس به باکو داشتیم همراهمان هم بود. جای همهٔ دوستان فارسی زبان خالی وقتی گفت مولوی ایرانی نبوده و متولد ترکیه بوده است و توهمات ما فارسی زبانها به سرکردگی دکتر ع. ز. -بسیار نازنین- او را به ایران چسبانده چه دعوایی بینمان در گرفت هنوز هم که یادش میکنم آمپر میچسبانم. این یکی از تجربیات من در مواجهه با پان تورکیست به عنوان شاخه ای از ناسیونالیست است واقعا همینها روی هم جمع میشوند و هرازگاهی که کسی رفتار ناسیونالیستی بیجا از خودش در میکند (چه فرق می کند خواه اروپایی خواه آسیایی) چنان گاردی میگیرم که بیا ببین... سوال: به نظر شما ناسیونالیست بودن خوب است؟ پ.ن: اینجا در محیط دانشگاه گاهی افغانها را که می بینم از یادآوری رفتارمان با آنها شرمنده می شوم. دوستی می گفت یکی از همکلاسی های افغانش از فارسی صحبت کردن با او امتناع کرده و علت را ترس از مورد تمسخر قرار گرفتن لهجه اش عنوان کرده!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:44 توسط نسیم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گل كو مي آيد
گل كو مي آيد خنده به لب. من ندارم سر ياس، زير بي حوصلگي هاي شب، از دورادور ضرب آهسته پاهاي كسي مي آيد. |
| آرشیو موضوعی |
|
سفرنامه |
|
RSS
|